شهر داستانهای کوتاه و آموزنده

مجموعه بی نظیر داستان های کوتاه،عاشقانه،طنز،حکایات

مرد هندی و دو کوزه

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

 

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

ادامه مطلب...
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بهزاد دوجی

پلیس مغرور

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

 

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:

 

"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...

ادامه مطلب...
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
بهزاد دوجی

پیرمرد هشتاد ساله

پیرمردی هشتاد ساله، در یکی از روزها به احتباس ادرار (بند آمدن ادرار) دچار شد، پسرانش وی را برداشتند و به بیمارستان رساندند. پزشک هم برای وی سوند (Catheter) گذاشت که ادرارش خارج شد و دردهای پدر پایان یافت.

فرزندان به نزد پزشک رفتند و از ایشان به خاطر کاری که برای پدرشان انجام داده، تشکر و سپاس‌گزاری نمودند.

فرزندان به طرف پدرشان رفتند تا از حالش مطمئن شوند؛ اما او داشت به شدت گریه می‌کرد…

ادامه مطلب...
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بهزاد دوجی

دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آن‌ها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

شب که می‌شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌

درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت:‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام، ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود.

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیّر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یک‌دیگر مساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یک‌دیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یک‌دیگر را در آغوش گرفتند.

۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بهزاد دوجی

زن و بادمجان

در دمشق مسجد بزرگی به نام مسجد جامع توبه وجود دارد که مسجدی با برکت و دارای اُنس و زیبایی است. بدین خاطر به آن مسجد توبه می‌گویند که آن‌جا قبلاً خانه‌ِی فحشا و منکرات بوده است، یکی از پادشاهان مسلمان در قرن هفتم هجری آن را خریده و ویرانش نمود و به جایش مسجدی ساخت.

تقریباً هفتاد سال پیش، در این مسجد عالمی با عمل به نام شیخ سلیم سیوطی به تعلیم و تربیت مشغول بود؛ وی مورد اعتماد اهل محل بود و مردم در امور دینی و دنیوی به او مراجعه می‌کردند.

در آن‌جا شاگردی وجود داشت که در فقر، پرهیزگاری و عزت نفس ضرب المثل بود و در یکی از اتاق‌های مسجد می‌زیست.

ادامه مطلب...
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بهزاد دوجی

توبه‌ی دوشیزه و جوان زاهد

در کوفه جوانی بسیار زیبا زندگی می‌کرد که از شدت عبادت و کوشش یکی از زاهدان بنام بود. او در همسایگی گروهی از قبیله‌ی نخع منزل کرد و چشم او به دوشیزه‌ای زیبا از ایشان افتاد و عاشق و شیفته‌ی او گردید.

پسر کسی را برای خواستگاری پیش پدر دختر فرستاد، پدر دختر به او اطلاع داد که دختر نامزد پسرعموی خویش است. درد عشق بر آن دو دشوارتر شد.

دختر، کسی را پیش پسر فرستاد و گفت: خبر شدت عشق تو به من رسیده است، گرفتاری من هم به عشق تو بسیار است، اینک اگر می‌خواهی من به دیدار تو آیم و اگر می‌خواهی کار را برای پوشیده آمدن تو به خانه‌ی خود فراهم و آسان سازم. پسر به فرستاده گفت: هیچ یک از این دو پیشنهاد را نمی‌خواهم، ﴿إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَومٍ عَظِیمٍ﴾ [انعام: ۱۴]؛ من اگر خدای خود را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ بیم دارم.

ادامه مطلب...
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بهزاد دوجی