در کوفه جوانی بسیار زیبا زندگی می‌کرد که از شدت عبادت و کوشش یکی از زاهدان بنام بود. او در همسایگی گروهی از قبیله‌ی نخع منزل کرد و چشم او به دوشیزه‌ای زیبا از ایشان افتاد و عاشق و شیفته‌ی او گردید.

پسر کسی را برای خواستگاری پیش پدر دختر فرستاد، پدر دختر به او اطلاع داد که دختر نامزد پسرعموی خویش است. درد عشق بر آن دو دشوارتر شد.

دختر، کسی را پیش پسر فرستاد و گفت: خبر شدت عشق تو به من رسیده است، گرفتاری من هم به عشق تو بسیار است، اینک اگر می‌خواهی من به دیدار تو آیم و اگر می‌خواهی کار را برای پوشیده آمدن تو به خانه‌ی خود فراهم و آسان سازم. پسر به فرستاده گفت: هیچ یک از این دو پیشنهاد را نمی‌خواهم، ﴿إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَومٍ عَظِیمٍ﴾ [انعام: ۱۴]؛ من اگر خدای خود را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ بیم دارم.