پیرمردی هشتاد ساله، در یکی از روزها به احتباس ادرار (بند آمدن ادرار) دچار شد، پسرانش وی را برداشتند و به بیمارستان رساندند. پزشک هم برای وی سوند (Catheter) گذاشت که ادرارش خارج شد و دردهای پدر پایان یافت.
فرزندان به نزد پزشک رفتند و از ایشان به خاطر کاری که برای پدرشان انجام داده، تشکر و سپاسگزاری نمودند.
فرزندان به طرف پدرشان رفتند تا از حالش مطمئن شوند؛ اما او داشت به شدت گریه میکرد…آنان نیز به وی دلداری و آرامش می دادند و به او میگفتند: مشکل حل شد، این گریه برای چیست؟!
اندکی آرام گرفت و سپس سبب گریهاش را این گونه بیان نمود:
پزشک یک بار به من کمک کرد و ما نیکی و بزرگواری اش را احساس کردیم و از او خیلی سپاسگزاری نمودیم…
اما هشتاد سال است که خداوند متعال با کرم و احسان و پردهپوشی اش و بدون نیاز به هیچ کاری، مرا مورد لطف قرار داده است و اما بزرگواری وی را هیچ گاه احساس نکردیم ….